عشق یا هوس
اجتماعی خود تجربه علاقه مند شدن را بارها تجربه می کند. علاقه مند شدن به خودی خود اتفاقی صد در صد طبیعی است اما مشکل آنجاست که به دلایلی این علاقه مندی یک سویه مطلق و یا یک سویه نسبی و یا بدون هدف باشد. بوسه ام را می گذارم پشت در اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود . زن در حال قدم زدن به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد....!!! زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟ غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره، همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟ زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شون. غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله. زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين... من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!) ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل. گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم....!!!! چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی؟
اگه به يه آدم بزرگ بگي يه خونه ديدم كه جلوي پنجره هاش پر بود از گلهاي بنفشه و تو حياطش يه حوض كوچك و يه فواره داشت و پروانه ها از اين گل رو اون گل مي نشستند و صداي پرنده ها به گوش مي رسيد، براش قابل درك نيست كه شما از چه خونه اي حرف مي زنيد ولي اگر بهش بگين يه خونه ديدم كه دو ميليارد و نهصد هزار تومن قيمتش بود فورا ميگن: " عجب خونه اي" ........آدم بزرگا اينجورين ديگه، فقط عدد و قيمت سرشون ميشه اگه بهشون بگي به تازگي با يه دختري دوست شدم كه از صداي آبشار خوشش مياد و تن صداش آدم رو ياد موسيقي باد و رود مي اندازه و از نقاشي خوشش مياد و موسيقي آروم گوش مي كنه ، با بي تفاوتي شونه هاشون رو بالا مي اندازند ولي اگه بگي يه دوست جديد پيدا كردم كه بيست و چهار سالشه و قدش يك و هفتاد و دو و شصت و سه كيلو وزنشه و حقوقش ماهي هفت ميليونه و دو تا ماشين داره، بي درنگ ميگه: " واااااااااااااااااي عجب تيكه اي گيرت اومده" ........ آدم بزرگا اينطوريند ديگه . . همه چيز رو با قيمت و عدد و رقم مي شناسند و درك مي كنند برا همين همش بايد همه چيز رو براشون توضيح بدي، كه اين از حوصله بچه ها خارجِه! برا همين گاهي مجبور ميشيم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنيم . . . .با اندكي تغيير در واژگان برگرفته از كتاب " شازده كوچولو" اثر آنتوان دو سنت اگزوپري
یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً ۱۹ دلار می ارزه یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً ۳۳ میلیون دلار می ارزه چون ، بستگی داره تو دست کی باشه یک توپ بیس بال تو دست من شاید ۶ دلار بی ارزه یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن ۴٫۷۵ میلیون دلار می ارزه چون ، بستگی داره تو دست کی باشه یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه چون ، بستگی داره تو دست کی باشه یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه چون ، بستگی داره تو دست کی باشه یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده چون ، بستگی داره تو دست کی باشه دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه چون ، بستگی داره تو دست کی باشه همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون بستگی داره تو دست کی باشه این پیام تو دستای توست لبخند بزن، امروز از آن توست دوست یا دشمن زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رختخواب بيرون رفت. باد پردهها را آهسته و بيصدا تكان ميداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي ميكرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست. - چيزي شده؟ جوابي نشنيد. -با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟ باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت. - ميداني فردا چه روزي است؟ -نه. يك روز مثل بقيهي روزها. -بيست سال پيش يادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. - تازه با هم آشنا شده بوديم. -مرد گفت: بله. سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد. -اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست. - آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني. - ميداني چه گفت؟ -نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نميكردم. مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت. -به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري ميكنم كه بيست سال آبخنك بخوري؟ - و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟ زن با خنده گفت. -اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را ميكرد. زن بلند شد. گفت من سردم است ميروم تو. به مرد نگاهي كرد و پرسيد: -حالا پشيماني؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام ميشد و من آزاد ميشدم. آزادِ آزاد دوستای عزیزم امروز وبلاگم یک ساله شدش منتظر حضور گرمتان هستم هادی پیامی میفرستم به امید پیام تو / نه اینکه بخونیو بگی بی خیال تو رفتی و ندیدی که چه محشر کردم / با اشک تمام کوچه را تر کردم / دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد / وابستگی ام را به تو باور کردم ................. حلالم کن اگر دوری اگر دورم / اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم / نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم / که میدنی نفس هامو به دیدار تو میدونم بوسه ابتکاری است از طبیعت برای زمانی که احساس در کلام نمی گنجد، میبوسمت با عشق یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار! و دوستیها ماندنی اند حتی با سکوت من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم، چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم وقتی بهت گفتم: دلتنگ تو هستم، به شانه ام زدی تا دلتنگیم ر تکانده باشی! به چه دلخوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟ یکی در آرزوی دیدن توست، یکی در حسرت بوییدن توست، ولی من ساده و بی ادعایم، تمام هستی ام خندیدن توست گلهای بهشت سایبانت / یک دسته ستاره ارمغانت / یک باغ از گلهای نرگس / تقدیم وجود مهربانت دستم از دستت جداست / این تمام ماجراست / دلخوشم شاید بیایی / فردا هم روز خداست قاصدک! شعر مرا از بر کن، برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن، یک نفر یاد تو را هرگز از دل نبرد یادته زیر گنبد کبود / تو بودی و کلی آدمای حسود / تقصیر همون حسوداست که حالا / هستی ما شده یکی بود یکی نبود تقدیم به مهتاب عزیز از طرف مهتاب عزیزم بهار زندگی احسان به پدر و مادر بزرگ ترین واجب زیباترین ستاره سپاس بوسیدن پدر و مادر نگاه محبت آمیز چلچراغ محبت مادر، کانون عشق غزل لطیف روزگار خدمات جبران ناپذیر مادر عطر همه گل ه سرو سایه گستر زندگی شگرفی عشق نیکی به پدر و مادر پس از مرگ بر مزار تو زیارت قبور پدر و مادر عاشقانه ترین غزل حکایت کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد... گنجشکهای بی پناه احساس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد… قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم... قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند... (به کدام هوا مانده ای تا به حال؟) قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد... قرار نبود عاشقی یک قرن در پشت دیوار چند خاطره... زندانی شود !!!!!! قرار نبود کسی دیر کند... قرار نبود کسی تاخیر کند...قرار نبود عشقم را فراموش کنی...قرار نبود به دیگری دل ببندی..... آیا هنوز هم به یاد قرارهایت هستی؟؟؟؟ و
این را که پرسیدی من دلم لرزید،مانده بودم بر سر دوراهی،گفتی به من نگاه
کن،من عاشق دیدن چشمان توام،سرم را برگرداندم تا نبینی که چگونه اشک حسرت
و پشیمانی بر گونه هایم می غلطد،نگاهم را دوختم به سوی کودکی که به من
خیره شده بود انگار او نیز رنگ بی وفایی را در چشمانم می دید آه که چقدر
شرمنده دستانت بودم.و حالا که پس از مدتها با هم گذشته ها را ورق می زنیم
می گویی دوست ندارم آن روزهای بارانی برگردند.و من هم باعمق وجودم می گویم
دوستت دارم...و این را که می شنوی گویی خیالت آسوده می شود..... (از طرف مهتاب عزیز ) ادامه مطلب یادت نره بی تو بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو زه بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد نمیدانم ولی حس غریبیست تنهایی،بی تو بودن...وامروز بارانی،تورا در خاطرم
آورد، تو را که از نسیم و باغ و رویا می شناسم تورا که پاک پاکی،و در آخر
باید گفت کاش و ای کاش که می ماندم در کنارت...(تقدیم به همه عاشق های
تنها) از طرف مهتاب من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه بازکه ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکات رو نگه دار. نذار این جوری بریزه حس من خیلی عجیبه:دوست دارم پیشم بشینی من نگاهت بکنم تا تو چشام عشقو ببینی بدجوری دیوونتم من فکرنکن این اعتراضه همیشه نبودن تو کرده این دل رو کلافه می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده امابعددیدم یه عشقه تازه اندازه اش زیاده بیاو مثل گذشته جز به من به همه شک کن من جزتو بخدامی میرم بیا و به من کمک کن بهار در راه است ناگاه دلم هوای پاییز کرد در آن زمانی که
گوشه گوشه نگاه تو در نگاهم گره خورده بود زمانی که من برایت رویایی بودم
که در خواب های شیرین هم دیده نمیشدم وای چه روز هایی بود در تمام روزهاا
با تو بودن در گاهم زیبا بود آه خدای من
زمان گذشت و گذشت که تو زیباترین رویای هستی را از
کنارم برد اما اینک در گوشه گوشه زمان با تو اندیشیده ام از تمام حرفای
ناگفته ای ه بین ما ماند و گفته نشد باز با تو خواهم ماند در تمام لحظه های بی تو بودن
شاعر مرد در جواب میگه :
از موجودی به این سادگی چه انتظاری داری؟
نام خانوادگی تو باقی می ماند
تمام فضای گاراژ به تو تعلق داره
برنامه ریزی برای عروسی خود بخود انجام میشه
شکولات هم یک خوردنی دیگه ست
می تونی رئیس جمهور بشی
هرگز حامله نمیشی
برای رفتن به پارک آبی می تونی تی شرت سفید بپوشی
برای رفتن به پارک آبی می تونی اصلا هیچی نپوشی
مکانیک اتومبیل به شما راست میگه
تمام دنیا آبریزگاه توست
مجبور نیستی مصافت زیادی تا پمپ بنزین بعدی رانندگی کنی به این دلیل که دستشوئی این یکی خیلی کثیفه
مجبور نیستی برای اینکه بدونی مهره رو از کدوم طرف روی پیچ بچرخونی مدتی فکر کنی
کار یکسان، درآمد بیشتر
چین و چروک به تو شخصیت میده
لباس عروس 5000 دلاره، هزینه یک شب کرایه تاکسیدو فقط 100 دلاره
وقتی با دیگران حرف می زنی به سینه ت نگاه نمی کنن
کفش نو پای تو رو زخم نمی کنه،
می تونی همیشه یک حالت داشته باشی
مکالمه تلفنی تو فقط سی ثانیه طول می کشه
برای 5 روز مرخصی فقط به یک چمدان احتیاج داری
خودت می تونی در تمام بطری ها رو باز کنی
با کوچکترین کار متفکرانه اعتبار زیادی کسب می کنی
اگر کسی فراموش کرد تو رو دعوت کنه، چه زن و چه مرد، بازم دوست تو باقی می مونه
سه تا شورت برای تو فقط 8.95 دلار خرج داره
Three pairs of shoes are more than enough.
سه جفت کفش از سرت هم زیاده
You almost never have strap problems in public.
هرگز در اماکن عمومی مشکلی با بند لباس زیر نداری
تو قادر به دیدن چروک لباست نیستی
Everything on your face stays its original color.
هرچیزی روی صورت تو همیشه به رنگ طبیعی باقی می مونه
The same hairstyle lasts for years, maybe decades.
یک مدل مو برای سالها، و یا ده ها سال کافیه
You only have to shave your face and neck.
تو فقط باید موهای صورت و گردنت رو بتراشی
در تمام عمر می تونی با اسباب بازی بازی کنی
One wallet and one pair of shoes -- one color for all seasons.
یک کیف پول و یک جفت کفش....و یک رنگ برای تمام فصلها کافیه
You can wear shorts no matter how your legs look.
پاهات هر شکلی که باشن بازم می تونی شلوار کوتاه بپوشی
می تونی با چاقوی جیبی ناخن هات رو تمیز و مرتب کنی
You have freedom of choice concerning growing a mustache.
برای سبیل گذاشتن اختیار تام داری
می تونی برای 25 نفر از بستگان روز 24 دسامبر در عرض 25 دقیقه هدیه بخری
این مطلب رو برای خانمهایی که طاقتشو دارن بفرست
و به آقایانی که از خواندنش کیف می کنن
مردان همینجوری شادتر هستن
اگر شیلا، کندی و سارا برای نهار بیرون برن همدیگه رو شیلا، کندی و سارا صدا می کنن
اگر مایک، دیو و جان بیرون برن، با محبت تمام همدیگه رو خیکی، ابله و دیوونه خطاب می کنن
وقتی صورتجساب می رسه، با اینکه صورتحساب فقط 32.50 دلار شده اما دیو و جان هر کدوم یک 20 دلاری روی میز می اندازن و هیچکدوم هم منتظر گرفتن بقیه پول نمیشن
وقتی خانمها صورتحساب رو دریافت می کنن ماشین حسابها از کیف ها بیرون میان
مرد 2 دلار برای خرید یک کالای یک دلاری می پردازه که بهش احتیاج داره.
خانم یک دلار برای خرید یک کالای 2 دلاری که بهش احتیاجی نداره خرج می کنه چون حراجه
مردها در حمام فقط به 6 چیز نیاز دارن. مسواک، خمیر دندون، ژل برای تراشیدن ریش، تیغ، صابون و یک حوله
تعداد متوسط وسایلی که یک خانم معمولی در حمام نیاز داره 337 چیزه. مردها نمی تونن بیش از 20 تا از این اجسام رو شناسائی کنن
در هر جر و بحثی حرف آخر رو زن می زنه
هر چیزی که مرد بعد از کلمه آخر زن به زبان بیاره یک جر و بحث تازه شروع میشه
یک خانم تا وقتی شوهر نکرده نگران آینده ست
مرد هیچ نگرانی برای آینده نداره تا وقتی که زن می گیره
زن با این انتظار که مرد تغییر خواهد کرد باهاش ازدواج می کنه، ولی نمی کنه
مرد با این انتظار که زنش تغییر نمی کنه باهاش ازدواج می کنه، ولی می کنه
یک خانم برای رفتن به خرید، آب دادن به گیاهان، خالی کردن سطل زباله، پاسخگوئی به تلفن، خواندن یک کتاب و برداشتن نامه های رسیده لباس مناسب می پوشه
مرد فقط برای شرکت در عروسی یا مراسم ترحیم لباس مناسب می پوشه
آه، بچه ها. خانمها همه چیز رو در مورد فرزندان می دونن. می دونن که کی باید بچه رو به دندانپزشکی ببرن، از مسائل عاطفی بچه ها آگاه هستن،بهترین دوست اونها رو می شناسن، غذای مورد علاقه فرزندان رو می دونن، و از تمام اسرار، ترسها، امیدها رؤیاهای اونها خبر دارن
مرد بصورت مبهمی متوجه حضور چند تا موجود کوچک در خانه میشه
مرد باید اشتباهاتش رو فراموش کنه. هیچ فایده ای نداره که دو نفر یک مسئله رو به یاد بیارن
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بيا , در را تماما باز کن
هر چه ميخواهي برايم ناز كن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چي ميشد تو هم منو دوستم ميداشتي نا زنين
جاي گريه رو لبام خنده مي كاشتي نازنين
حالا كه قهري باهام ولي بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتي آشتي نا زنين
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به خاطر يافتن مقصر,
زندگي ات را تلخ و سياه نكن.
بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي ميماند
خاطرات خوش باشد با من آشتي كن تا دنيا با من آشتي كند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قهر مكن اي فرشته روي دلارا
ناز مكن اي بنفشه موي فريبا
طعنه و دشنام تلخ اينهمه شيرين
چهره پر از خشم و قهر اينهمه زيبا
ناز تورا ميكشم به ديده منت
سر به رهت مينهم به عجز و تمنا
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هميشه رفتن بهترین نیست
گاهي ميان رفتن وماندن هيچ فرقي نيست
چه قهر باشيم چه آشتي
اصل درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي دارند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بهانه ميتراشي و مرا عذاب ميدهي
به روح بي قرار من تو اضطراب ميدهي
دلم پر از گلايه ها تنم اسير درد و خون
ولي تو قهر با دلم براي لحظه اي مكن
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ا
چنین گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از تو به يك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زيباييم اسير محبت
هر دو به چشمان دلفريب تو پيدا
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
يه روزي گله كردم من از عالم مستي
تو هم به دل گرفتي دل ما رو شكستي
من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد
تو قهر كردي قهرت مصيبت شدو باريد
پشيمون و خستم اگه عهدي شكستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهم نيست كي مقصر است
باور کن مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است
در پايان زندگي خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم پس نازنين بيا آشتي كنيم با مهر
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
جنس من از آهن و از سنگ نيست
من دلم تنگ است و يار دلتنگ نيست
حال دل از من نميپرسي چرا
حال پرسيدن كه ديگر ننگ نيست
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار
تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش
غول مقداري فكر كرد و بعد

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی
شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری 
چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر 
این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی
ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟
برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ 
تا حالا شده به خاطر این که زیر
قیمت بلیتش هم دل تومنه!
خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی
لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، 
تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی
خیلی خنده داره نه؟


اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو،
"اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم. اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی شدم. اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی شد. اما همه این کارها را کردم، می کنم و خواهم کرد."
درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه ای در قلبش به شما احساس نمی کند، نابودتان می کند. شما هم کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟ پس احتمالاً با احساسات نومیدانه مربوط به آن آشنا هستید. وقتی فکر کنید که آن فرد دقیقاً همانی است که می خواهید، این احساسات قوی تر هم می شوند. بیشتر آدم ها با امید اینکه روزی بتوانند آن فرد را به دست بیاورند روزگار می گذرانند اما این امیدها هیچ وقت به واقعیت بدل نمی شوند و آنها را با چشمانی گریان و دلی پردرد بر جای می گذارند. عشق نافرجام را همه ما احتمالاً تجربه کرده ایم. منتظر وصال یک عشق شدن ممکن است شکستن قلبتان را به دنبال داشته باشد. با اینکه به نظر دشوار می آید اما فراموش کردن و ادامه زندگی بهترین کاری است که می توانید انجام دهید.
وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟
واقعیت را بپذیرید: وقتی عاشق کسی هستیم احساس می کنیم که آن فرد تنها کسی است که می تواند ما را شاد و خوشبخت کند. چیزی که نمی توانیم درک کنیم این است که هیچوقت نمی توانیم با کسی که دوستمان ندارد خوشبخت شویم. پس بااینکه ممکن است احساس کنید می توانید برای همه عمر به آن فرد متعهد باشید، اما فرد مقابل این احساس را به شما ندارد. پس به جای سعی و تلاش برای برقراری ارتباط با آن فرد سعی کنید این واقعیت را بپذیرید که این عشق دوطرفه نیست و آن را فراموش کنید. دیگر وقت و فکر و انرژی بیشتری را صرف آن فرد نکنید. پذیرش این واقعیات باعث می شود بتوانید تمرکزتان را تغییر داده و اولین قدم برای فراموش کردن آن فرد را بردارید.
فراموش کنید: برهم خوردن یک رابطه عاطفی سخت ترین قسمت است. تا می توانید گریه کنید، بعد همه عکس ها و یادگاری هایی که او و زمانهای خوشی که با او داشتید را به یادتان می آورد، بیرون بریزید و از چیزها و جاهایی که شما را به یاد او می اندازد دوری کنید. درعوض رو به کارهایی بیاورید که مشغولتان می کنند، مثل گذراندن وقت با دوستانتان، انجام کارهایی که دوست دارید و از آن لذت می برید. این کار باعث می شود دیگر در مورد آن فرد خیالپردازی نکنید و به جنبه های دیگر زندگی هم نگاه کنید.
عاشق شوید: اگر کسی دوستتان ندارد ولی باز هم با شما مانده است مطمئناً خیلی از خودش مایه نمی گذارد. به جای آویزان شدن برای با او بودن، دست از عذاب دادن خودتان بردارید، دست از او کشیده و به زندگی خودتان برسید. به خودتان توجه کنید و به چیزهای غیرلازم نپردازید. با گذشت زمان یاد می گیرید که فراموش کنید و دوباره عاشق شوید.
عشق واقعی زمانی است که دو طرف بتوانند از نظر احساسی و ذهنی همه احساساتشان را با هم شریک باشند. این یک عشق سالم، متوازن و درست است. پس اگر به کسی ابراز عشق کرده اید و به نظر می رسد که او این احساس را به شما ندارد، دیگر عشق با ارزشتان را صرف او نکنید. با اینکه کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، اما یادتان باشد که این پایان دنیا نیست. با گذشت زمان با کسی آشنا می شوید که می تواند شاد و خوشبختتان کند و به همان اندازه دوستتان خواهد داشت.
يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!
"بنيامين فرانکلين"
این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار
داستان کامل خسرو و شیرین نظامی به نثر
هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری میشود و نام او را پرویز مینهد. پرویز در جوانی علی رغم
هنگامی که هرمز از این ماجرا آگاه میشود، بدون در نظر گرفتن رابطهی پدر – فرزندی عدالت
از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن
در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمهای تن خود را میشوید، متوجه حضور
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در
در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام میکند و با
خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت میکند. تجربه به او
پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود
در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه
آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با
شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمیخورد. از آنجا که
در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین میبازد. این اولین دیدار آنچنان او را
فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه میرود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و
قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و
عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان
منوچهر احترامی
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
از شعر های مرحوم حسین پناهی تقدیم به شم
حکایت سپیده
مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون
پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر،
ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از
صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو
اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس
گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ
تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.
مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ
عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم
های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش،
مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها
و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ
«پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع
سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار
زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای
خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.
یکی از وظایف مهم دینی و اخلاقی ما، احسان به پدر و مادر است. در قرآن
کریم، چندین بار احسان به آنان، توصیه شده است. علامه طباطبایی رحمه الله
در این باره نگاشته اند: «انیکی به پدر ومادر، پس از یکتاپرستی از واجب
ترین واجبات است؛ همان گونه که آزردن پدر و مادر پس از شرک، از بزرگ ترین
گناهان است». و در جای دیگری آورده اند: «در چند جای قرآن کریم، خداوند
متعال، احسان به والدین را در کنار توحید و نفی شرک آورده است و پس از
فرمان به توحید یا نهی از شرک، به احسان نسبت به پدر و مادر فرمان داده
است». تأکید قرآن کریم بر احسان به پدر و مادر نشان از عظمت والای مقام
آنان، در فرهنگ اسلامی دارد.
در قران کریم و روایات اسلامی، درباره نیکی کردن به پدر و مادر سفارش
بسیار شده است. قرآن در وصف حضرت یحیی علیه السلام می فرماید: «اونسبت به
پدر و مادرش نیکوکار بود، و متکبر و عصیان گر نبود». و از زبان حضرت عیسی
علیه السلام حکایت می کند: «مرا نسبت به مادرم نیکوکار گردانید و جبار و
شقی قرار نداد». از این دو آیه برمی آید که هرکس به پدر و مادرش نیکی
نکند، سرکش و بدبخت است. امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز می فرمایند:
«نیکی کردن به پدر و مادر، بزرگ ترین واجب است».
مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را پوشیدی،
اینک، حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش. مادرم، در
گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از ما،
بر آسمان پرمهرت می آویزیم. روزت مبارک باد.
بوسه، پیام محبت است؛ شعر ناسروده عشق است؛ تبلور بالاترین تکریم است؛
جلوه عملی عاطفه هاست. پدر و مادر بی شمارترین بوسه های محبت آمیز را از
کودکی نثارمان کردند. اکنون که نهال وجود ما از آن محبت ها به پا ایستاده
است و درخت زندگی آنان رو به فرسودگی نهاده، باید بهترین محبت ها و بی
شائبه ترین عواطف را نثارشان کنیم. بوسیدن ابزار این مهر ورزیدن است. امیر
مؤمنان علیه السلام فرمودند: بوسیدن پدر و مادر عبادت است.
«نگاه» مقوله شگفتی است. هر نگاه پیامی دارد از این رو در فرهنگ اسلامی
برخی از نگاه ها معصیت است و برخی عبادت. در روایت آمده است: «نگاه
مهرآمیز فرزند به پدر و مادر، عبادت است». پیامبر اکرم صلی الله علیه و
آله وسلم نیز فرمودند: «درهای آسمان در چهار هنگام به رحمت گشوده می شود:
هنگامی که باران می بارد، آن گاه که فرزند به چهره مادر و پدر می نگرد،
وقتی که در کعبه باز می شود و آن زمان که ازدواجی شکل می گیرد».
مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در
پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از
چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه
مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق
است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو
می ساید. مادر، روزت مبارک باد.
مادر، کانون عاطفه و مهر است و ظرفیت و شکیب کمتری برای تحمل ناگواری ها
دارد، لطافت طبعش و ضعف طبیعی او از یک سو، و ناتوانی های فرساینده ای که
از به دنیا آوردن فرزند و دیگر رنج ها در او پدید آمده است از سوی دیگر،
او را به شدت ناتوان می کند. بی شک او شایسته تکریم، نوازش، عطوفت و خدمت
است.
ای مادر عزیز، تو بهترین گل واژه هستی، هستی؛ تو غزل لطیف روزگاری؛ تو
دیوان محبت هایی؛ تو سرود جویباری؛ تو اقیانوس عشقی؛ تو دفتر رنج های
نامکتوبی. اکنون که من از تو هستی یافته ام جانم فدایت باد!
مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گفت: «مادرم، سخت پیر شده است
و اکنون نزد من زندگی می کند. او را بر دوش می گیرم و جابه جا می کنم. خود
به او غذا می خورانم و شست و شویش می دهم. با این حال، از روی شرم، چهره
ام را از او برمی گردانم تا بدین گونه او را تعظیم کرده باشم. آیا تلافی
خدمات او را کرده ام؟» فرمودند: «نه». در ادامه پیامبر اکرم صلی الله علیه
و آله با برشمردن مشکلات و رنج های که مادر در دوران بارداری و طفولیّت
فرزند خود تحمل می کند علّت این حکم را مورد اشاره قرار می دهند.
یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های
توست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای
نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تو
از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در سالروز یاد تو، عطر همه
گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.
مادر، تو کتاب همیشه گشوده ایثاری. تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر
می کاری. تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده. مادر قامت تو قیامت عشق
است. ای سرافرازترین سر و سایه گستر زندگی ام. در وصف تو، کلمات عقیمند و
واژگان محدود. ای خوب ترین، ای رئوف ترین سرچشمه مهربانی ها، ای ساکن کوی
مهتاب، ای آب و آیینه و آفتاب، نام بلندت جاودان و کتاب وجودت به شیرازه
امن و امان خداوندی استوار و تلاش بی شائبه ات در بارگاه الهی پذیرفته باد.
همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش
وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و
چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع
وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان
می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش،
چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس
همه خوبی هاست.
پدر و مادر ما، پس از مرگ، بی نواتر و نیازمندتر از همیشه اند. دستشان
کوتاه گشته و فرصت عمل برای آنان تمام شده است و چشم به راه احسان ما
هستند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «سرور نیکوکاران،
در روز قیامت، مردی است که پس از مرگِ پدر و مادرش به آنان، نیکی کرده
باشد».
مردی درباره نیکی کردن به پدر و مادر، پس از مرگ، از حضرت رسول صلی الله
علیه و آله وسلم سؤال کرد. حضرت این وظایف را معین کردند: ۱٫ نماز خواندن
برای آنان؛ ۲٫ آمرزش خواستن برای آنان؛ ۳٫ وفا کردن به پیمان هایشان؛ ۴٫
بزرگداشت دوستان آنان.
مادر، می خواهم با اشک هایم، گلی بپرورم به رنگ خون دل و به قامت هزاران
دریغ و آه، و روز مادر، بر مزارت گذارم. مادر، در این روز، آهم را بنگر و
دریغم را شاهد باش. هنوز باور ندارم که تو رفته ای. هنوز دست احساس تو را
حس می کنم. تو زنده ای!
یکی از سنت های اسلامی، زیارت قبر پدر و مادر است. عمل به این سنت، هم
پیوند با پدر و مادر را پس از مرگ نگاه می دارد و هم یکی از شیوه های
احسان و نیکی کردن به پدر و مادر است؛ به ویژه اگر زائر قبور، برای آنان
از خداوند، درخواست آمرزش کند و به قرائت قرآن پردازد.
مادر، تو کتاب نامکتوب مرارت هایی، تو دیوان محبت هایی، تو ناب ترین واژه
شعر خلوصی؛ تو بلندترین داستانِ حماسیِ ایثاری. ای قصیده بلند عشق؛ ای
عاشقانه ترین غزل؛ ای مثنوی رنج ها؛ تو بیت الغزل از خودگذشتگی هستی؛ تو
قافیه احساس قلب منی؛ تو منظومه بلند فضیلت هایی تو بهترین بیت رباعی
محبتی.
مادر، شعر وجود تو را، واژه واژه می نوشم و رعناترین غزال غزل هایم را به
سویت روانه می کنم. دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه ترین ترانه
فصل های زندگی ام، نثار دل بهاری ات می کنم. ای بهترین شعر زندگی، روزت
مبارک باد.
وقتی به جهل جوانی بانک بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خُردی فراموش کردی که دُرْشتی می کنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خُردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی درین روز بر من جفا که تو شیر مردی و من پیر زن
مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل
هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از
سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه
محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران
مهربانی و صبری.
من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم.
مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛
بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند.
خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف
آفرینشی
ادامه مطلب
قرار نبود کسی به هوای دیگری بماند...
ادامه مطلب
سال نو رو به تمام ایرانی های عزیز و دوستای گلم تبریک میگم .
مرسی از نظراتون
سولانگ
حالا که رفتی می فهمم که تو خواب عشقت اسیر بودم
حالاکه رفتی می فهمم که تو قاب پنجره اسیر تنهایی بودم
تو که رفتی همه جا پر از سکوت غم شدند
تو که رفتی ندیدی بی تو چه دردی کشیدم
حالا که رفتی برو کاری بهت ندارم
حالاکه رفتی برو منم سوی کارم
ولی وقتی می رفتی یادت چی بهت گفته بودم؟
گفته بودم بعد تو عاشق هیشکی نمی شم؟
تو به من خندیدی گفتی همش یه حرف نازنین
دو سه روز که بگذره فراموشم می کنی تو نازنین
بخ تو گفتم که من نیستم اون آدم نازنین
تو که خندیدی گفتی خواهی شد برو ببین
از اون روز تا حالا عشقی زمینی ندارم
حالا من تورو دارم خدای پاک مهربون
یادته گفتم بهش با من بمون ترکم نکن؟
اون بهم خندید و رفت با هام نموند؟
حالا اون روزا خیلی وقته کهنه شدن
توی اوج کهنگی واسه من عزیز شدن
نه که هنوزم منتظر باشم که شاید اون بیاد
به همهین منتظرم که انتظارم سر بیاد
سر بیاد اون انتظار و توی آغوشت باشم
برم تا عرش کبریا تا که تو تو محو بشم
به امید این لحظه هرچی میاد به سرم سر میکنم
Design By : LoxTheme.com







