تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

عشق یا هوس

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 13:43 توسط HADI| |

بالاخره هر فردی در روند اجتماعی شدن و گسترش زندگی

 اجتماعی خود تجربه

علاقه مند شدن را بارها تجربه می کند. علاقه مند شدن به

 خودی خود اتفاقی صد در

صد طبیعی است اما مشکل آنجاست که به دلایلی این علاقه

مندی یک سویه مطلق

و یا یک سویه نسبی و یا بدون هدف باشد.

 
معمولا”تجربه دفع شدن از سوی کسی که به وی علاقه
 
 داشته اید تجربه ای بسیار
 
ناخوشایند است که حتی ممکن است در مواردی که طرفین
 
 اهل عقل و منطق
 
نباشند منجر به جنایاتی هم بشود! آنچه مهم است این است
 
 که مسلما”شما به
 
عنوان یک سوی آن رابطه در روند خود دچار اشتباهی بوده اید
 
 که نتیجه آن چنین
 
رفتاری دفع کننده در جواب شما بوده است.
 
اما مهمترین اشتباهات چیست؟
 
1-در هیچ رابطه ای عشقی طرفین ماجرا تمایل ندارند که طرف
 
 خود را بدون محک زدن
 
 بیشتر پذیرا شوند و این موضوع از سوی خانمها جدی تر
 
 است اما در این میان نکته
 
 بسیار مهمی وجود دارد و آن این است که فاصله بین
 
محک زدن و دفع کردن را
 
 بفهمید و بی دلیل خود را خفیف نکنید! محتوای حرفهایی
 
 که می شنوید و یا در
 
 پیامک و مسنجر می بینید خیلی مهم هستند. سعی نکنید
 
 برای خودتان ببافید!
 
 علاقه واقعی ممکن است منجر به سوء تفاهم و درگیری
 
فکری بشود اما در شرایط
 
 عادی منجر به تاکید فراوان و مداوم بر عدم امکان ادامه رابطه
 
 نمی شود.
 
2-خود و طرف خود را ارزیابی کنید و به طرف خود حق بدهید!
 
 اغلب افراد گزینه مد
 
 نظرشان کسی است که ممکن است به دلایلی دارای سطح
 
 بالاتری در برخی موارد
 
 اجتماعی باشد. ممکن است شما فردی تحصیلکرده و با شعور
 
در جامعه باشید اما
 
 اینها هرگز جای موقعیت مالی را نمی گیرد. پس اگر به هر این
 
 دلایل امکان ادامه
 
 رابطه هدفمند وجود ندارد خود را به آب و آتش نزنید که اگر به
 
 نتیجه برسید نیز خفت
 
 خود را خرید کرده اید. در این مورد خانمها دید عمیق تری دارند.
 
 آنها در روابط خود دنبال
 
 هدف هستند و شما را به خوبی ارزیابی می کنند و از ازدواج
 
خود انتظار سکوی پرش دارند.
 
3-حقایق را انکار نکنید. جملاتی مانند “تو بسیار خوب و
 
 شایسته ای”و سپس بعد از
 
 آن “اما….”یا “مطمئنا”تو میتوانی هر کسی را خوشبخت کنی
 
اما …”نشان دهنده نوعی رد کردن محترمانه هستند
 
اگر چنین جوابهایی شنیدید محترمانه کنار بکشید
 
 آنقدر ادامه ندهید تا صراحتا”پوزه تان خاک مال و احساساتان
 
لگد مال شود!
 
4-در محبت کردن افراط نکنید چون موجب زده شدن افراد
 
در ابتدای رابطه می شود به خصوص اگر تبدیل به
 
نوعی ابراز محبت تعقیب گونه و بازجویانه باشد.
 
 
5-هرگز بابت کم نیاوردن رابطه ای را قطع و یا ادامه ندهید.
 
ممکن است طرف شما دوستی تازه پیدا کرده باشد و یا اقلا”
 
وانمود کند چنین است تا شما راحتتر او را رها کنید.
 
 اگر واقعا”چنین است خیالتان راحت که آن رابطه تمام شده است
 
به خصوص اگر بعد از مدت قطع رابطه و یا کمرنگ شدن رابطه
 
 چنین اتفاقی بیافتد. در این موارد
 
 سعی نکنید سینه ستبر کنید و بخواهید پلهای خراب را بازیابی کنید.
 
6-قبول کنید در بسیاری موارد طرف شما آنچه نبوده که شما می پنداشتید!
 
 رویاها و تخیل نقش اساسی در روند عاشق شدن افراد دارند
 
و به خصوص در سنین پایینتر
 
 این رویاها از معشوق و یا معشوقه الگوی کاملی از بشریت می سازد
 
 که آن رویا قابل فراموش کردن نیست.
 
7-زود وارد فاز پیشنهاد ازدواج نشوید. این موضوع روابط را به سرعت دچار بحران
 
 خواهد کرد مگر آنکه مطمئن باشید واقعا”شرایطش فراهم است.
 
8-هرگز کسی که شما یکی از گزینه های زندگی اش هستید را اولویت زندگی خود
 
 قرار ندهید! اجازه ندهید کسی شما را در آب نمک بخواباند! این نوع افراد به شدت
 
 غیر قابل اطمینان هستند و رابطه با آنها معنایی ندارد.
 
9-رابطه با کسی که به دلیل فراموش کردن عشق قبلی اش به شما روی آورده
 
 بزرگترین حماقت است. شما هم برای فرار از عشق و علاقه قبلی خود وارد یک
 
 رابطه جدید نشوید.
 
10-افرادی که خیلی خیلی زود خودمانی می شوند و یا وارد مقولات سکس
 
می شوند افرادی بسیار با تجربه در این امور هستند. پس اگر شما هدفتان رابطه تان
 
صرفا”یک دوستی بر مبنای سکس نیست مراقب باشید گول رفتارشان را نخورید. این
 
موضوع صرف آقایان نیست خانمها هم ممکن است برای به دام انداختن شما چنین در
 
باغ سبزهایی نشان دهند. در هر حال اگر هدفتان رابطه عشقی بوده و چنین
 
سیگنالی در رابطه کوتاه مدت و نه میان مدت و درازمدت دیدید بدانید علامت خوبی
 
نیست!
 
11-خود را نابود نکنید! دنیا چند میلیارد انسان دارد و شما هم یک نفر هستید و هیچ
 
الزامی وجود ندارد که به کسی که به شما علاقه ندارد به زور علاقه نشان دهید.
 
12-افرادی که به طور دوره ای و نا منظم ناگهان شدید علاقه نشان می دهند ممکن
 
است از شما برای پر کردن خلاء عاطفی در یک رابطه معلق عشقی استفاده کرده
 
باشند یعنی از شما در بازه های زمانی که مورد توجه گزینه عشقی اصلی خود
 
نیستند برای پر کردن خلاء عاطفی بهره گرفته اند. این موضوع در خانمها در قیاس با
 
 آقایان شایعتر است.
 
13-نوع رابطه را درک کنید. ممکن است هدف طرف مقابل شما از ابراز علاقه و یا
 
واکنش مثبت به آن استفاده از موقعیت شما برای پیشبرد اهداف و برنامه هایش
 
باشد. پس سعی کنید بفهمید طرف شما واقعا”از شما چه می خواهد و بی دلیل
 
برای خود گلیم سیاه نبافید! این نوع روابط که تیغ زنی محترمانه و عشقی هستند
 
خیلی زیاد شایع نیستند اما برای فرد بازی خورده بسیار ناراحت کننده هستند.
 
14-این را قبول کنید رابطه عشقی هم نوعی معامله و ثمن آن داشته های شما
 
شامل جوانی، زیبایی و موقعیت و …است. اگر طرف شما در زمانی به هر دلیلی با
 
گزینه بهتری روبرو شد و او را انتخاب کرد این را درک کنید که این علاقه از ابتدا روی
 
همان معیارها بوده و بنابراین قطع آن رابطه را به فال نیک بگیرید.
 
 
15-شما دارای ایراد نیستید! کاملا”هم شایسته و لایقید اما ایراد کار آنجاست که در
 
انتخاب خود ممکن است اشتباه کرده باشید. اگر چنین است اعتماد به نفس خود را
 
از دست ندهید! فراموش نکنید اگر کسی این مشخصه شما را هدف گرفته است
 
بدون شک ذره ای علاقه به شما ندارد.
 
16-دروغ نگویید! از خود بت نسازید!
 
17-خود را سرزنش نکنید. به دنبال به روز کردن زندگی خود باشید. سعی کنید به
 
زندگی عادی برگردید. این را فراموش نکنید زمانی که شما در حال عذاب دادن خود با
 
رویاهای خود هستید طرف شما ممکن است در حال لذت بردن از زندگی اش باشد
 
پس خود را بابت افکار چرت نابود و فرسوده نکنید. پایداری عشقی بسیار خوب و
 
ممدوح است اما نه برای کسی که فقط در رویای شما است!
 
18-بدانید که دنیا همیشه به شما فرصتهای تازه خواهد داد. سعی نکنید تجربه
 
ناخوش گذشته را در تجارب جدید خود داخل کنید. اگر با کسی آشنا شدید فرض را بر
 
این نگذارید که همه مانند هم هستند! هوشمند باشید تا دوباره گزیده نشوید اما
 
مراقب باشید همان داستانی که بر سر شما پیاده شده را بر سر کسی پیاده نکنید!
 
19-بدترین تجربه شکست عشقی بی اعتمادی به عشق و علاقه های بعدی است
 
که ممکن است بسیار بسیار هم عمیق و خالص و صادقانه باشد. اگر چنین است به
 
استقبال این ابراز احساسات طرف خود بروید.
 
20-طبیعت انسانی خود را انکار نکنید! بسیاری از افراد با یک شکست عشقی دچار
 
این حس می شوند که از ما گذشت! بی خیال! این افکار را به دور بریزید. همین حالا
 
هم به دور بریزید. همین شمایی که دارید این متن را می خوانید آرزوی بسیاری افراد
 
هستید! طبیعت انسانی بر اساس نیاز به ابراز محبت و محبت دیدن است پس دستان
 
خود را بر روی چشمان و گوشهای خود قرار ندهید که مبادا پیامی جدید از گوشه
 
دلی دریافت کنید!
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:3 توسط HADI| |

 
شاعر زن میگه :
 
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
 
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
 
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
 
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
 
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
 
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
 
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
 
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
 
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید
 
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری ، نسترن آفرید
 
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
 
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
 

شاعر مرد در جواب میگه :
 
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
 
 
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
 
 
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
 
 
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
 
 
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک
 
 همچنین
 
 
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
 
 
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز،
 
 همین !
 
 
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک
 
 و فین!
 
 
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
 
 
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب
 
 قرمز بچین
 
 
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون
 
 انگبین
 
 
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
 
 
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
 
 
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را
 
 از این
 
 
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 13:15 توسط HADI| |

 
 
Men Are Just Happier People
مردان اصولا آدم های شادتری هستند

 
What do you expect from such simple creatures?
از موجودی به این سادگی چه انتظاری داری؟

 
Your last name stays put.
نام خانوادگی تو باقی می ماند
 
The garage is all yours.
تمام فضای گاراژ به تو تعلق داره

 
Wedding plans take care of themselves.
برنامه ریزی برای عروسی خود بخود انجام میشه

 
Chocolate is just another snack.
شکولات هم یک خوردنی دیگه ست

 
You can be President.
می تونی رئیس جمهور بشی

 
You can never be pregnant.
هرگز حامله نمیشی

 
You can wear a white T-shirt to a water park.
برای رفتن به پارک آبی می تونی تی شرت سفید بپوشی

 
You can wear NO shirt to a water park.
برای رفتن به پارک آبی می تونی اصلا هیچی نپوشی

 
Car mechanics tell you the truth.
مکانیک اتومبیل به شما راست میگه

 
The world is your urinal.
تمام دنیا آبریزگاه توست

 
You never have to drive to another gas station restroom because this one is just too icky.
مجبور نیستی مصافت زیادی تا پمپ بنزین بعدی رانندگی کنی به این دلیل که دستشوئی این یکی خیلی کثیفه

 
You don't have to stop and think of which way to turn a nut on a bolt.
مجبور نیستی برای اینکه بدونی مهره رو از کدوم طرف روی پیچ بچرخونی مدتی فکر کنی

 
Same work, more pay.
کار یکسان، درآمد بیشتر

 
Wrinkles add character.
چین و چروک به تو شخصیت میده

 
Wedding dress $5000. Tux rental-$100.100
لباس عروس 5000 دلاره، هزینه یک شب کرایه تاکسیدو فقط 100 دلاره

 
People never stare at your chest when you're talking to them.
وقتی با دیگران حرف می زنی به سینه ت نگاه نمی کنن

 
New shoes don't cut, blister, or mangle your feet.
کفش نو پای تو رو زخم نمی کنه،
 
 
 
One mood all the time.
می تونی همیشه یک حالت داشته باشی
 
 
 
Phone conversations are over in 30 seconds flat.
مکالمه تلفنی تو فقط سی ثانیه طول می کشه

 
You know stuff about tanks.
خیلی چیز درباره مخزن آب توآلت می دونی

 
A five-day vacation requires only one suitcase.
برای 5 روز مرخصی فقط به یک چمدان احتیاج داری

 
You can open all your own jars.
خودت می تونی در تمام بطری ها رو باز کنی

 
You get extra credit for the slightest act of thoughtfulness.
با کوچکترین کار متفکرانه اعتبار زیادی کسب می کنی

 
If someone forgets to invite you, He or she can still be your friend.
اگر کسی فراموش کرد تو رو دعوت کنه،
چه زن و چه مرد، بازم دوست تو باقی می مونه

 
Your underwear is $8.95 for a three-pack.
سه تا شورت برای تو فقط 8.95 دلار خرج داره

Three pairs of shoes are more than enough.
سه جفت کفش از سرت هم زیاده

You almost never have strap problems in public.
هرگز در اماکن عمومی مشکلی با بند لباس زیر نداری
 
You are unable to see wrinkles in your clothes.
تو قادر به دیدن چروک لباست نیستی

Everything on your face stays its original color.
 هرچیزی روی صورت تو همیشه به رنگ طبیعی باقی می مونه

The same hairstyle lasts for years, maybe decades.
یک مدل مو برای سالها، و یا ده ها سال کافیه

You only have to shave your face and neck.
تو فقط باید موهای صورت و گردنت رو بتراشی
 
You can play with toys all your life.
در تمام عمر می تونی با اسباب بازی بازی کنی

One wallet and one pair of shoes -- one color for all seasons.
یک کیف پول و یک جفت کفش....و یک رنگ برای تمام فصلها کافیه

You can wear shorts no matter how your legs look.
پاهات هر شکلی که باشن بازم می تونی شلوار کوتاه بپوشی

 
You can 'do' your nails with a pocket knife.
می تونی با چاقوی جیبی ناخن هات رو تمیز و مرتب کنی

You have freedom of choice concerning growing a mustache.
برای سبیل گذاشتن اختیار تام داری
. You can do Christmas shopping for 25 relatives On December 24 in 25 minutes.
می تونی برای 25 نفر از بستگان روز 24 دسامبر در عرض 25 دقیقه هدیه بخری

 
No wonder men are happier.
پس عجیب نیست که مردها شادتر هستن

 
send this to the women who can handle it
این مطلب رو برای خانمهایی که طاقتشو دارن بفرست

 
And to the men who will enjoy reading it.
و به آقایانی که از خواندنش کیف می کنن

 
  Men Are Just Happier People
مردان همینجوری شادتر هستن
 
NICKNAMES  القاب

 
· If Sheila, Candy and Sarah go out for lunch, they will call each other Sheila, Candy and Sarah.
اگر شیلا، کندی و  سارا برای نهار بیرون برن همدیگه رو شیلا، کندی و سارا صدا می کنن
 
 
· If Mike, Dave and John go out, they will affectionately refer to each other as Fat Boy, Bubba and  Wildman .
اگر مایک، دیو  و  جان بیرون برن، با محبت تمام همدیگه رو خیکی، ابله و دیوونه خطاب می کنن
 
· When the bill arrives, Mike, Dave and John will each throw in $20, even though it's only for $32.50. None of them will have anything smaller and none will actually admit they want change  back...
وقتی صورتجساب می رسه، با اینکه صورتحساب فقط 32.50 دلار شده اما دیو و جان هر کدوم یک 20 دلاری روی میز می اندازن و هیچکدوم هم منتظر گرفتن بقیه پول نمیشن
 
· When the girls get their bill, out come the pocket calculators.
وقتی خانمها صورتحساب رو دریافت می کنن ماشین حسابها از کیف ها بیرون میان
 
· A man will pay $2 for a $1 item he needs.
مرد 2 دلار برای خرید یک کالای یک دلاری می پردازه که بهش احتیاج داره.
 
· A woman will pay $1 for a $2 item that she doesnt need but it's on sale.
خانم یک دلار برای خرید یک کالای 2 دلاری که بهش احتیاجی نداره خرج می کنه چون حراجه
 
· A man has six items in his bathroom: toothbrush and toothpaste, shaving cream, razor, a bar of soap, and a towel.
مردها در حمام فقط به 6 چیز نیاز دارن. مسواک، خمیر دندون، ژل برای تراشیدن ریش، تیغ، صابون و یک حوله

 
· The average number of items in the typical woman's bathroom is 337. A man would not be able to identify more than 20 of these items.
تعداد متوسط وسایلی که یک خانم معمولی در حمام نیاز داره 337 چیزه. مردها نمی تونن بیش از 20 تا از این اجسام رو شناسائی کنن
 
· A woman has the last word in any argument.
در هر جر و بحثی حرف آخر رو زن می زنه
 
· Anything a man says after that is the beginning of a new argument.
هر چیزی که مرد بعد از کلمه آخر زن به زبان بیاره یک جر و بحث تازه شروع میشه
 
 
· A woman worries about the future until she gets a husband.
یک خانم تا وقتی شوهر نکرده نگران آینده ست
 
· A man never worries about the future until he gets a wife.
مرد هیچ نگرانی برای آینده نداره تا وقتی که زن می گیره
 
 
· A woman marries a man expecting he will change, but he doesn't.
زن با این انتظار که مرد تغییر خواهد کرد باهاش ازدواج می کنه، ولی نمی کنه
 
· A man marries a woman expecting that she won't change, but she does.
مرد با این انتظار که زنش تغییر نمی کنه باهاش ازدواج می کنه، ولی می کنه
 
· A woman will dress up to go shopping, water the plants, empty the trash, answer the phone, read a book, and get the mail.
یک خانم برای رفتن به خرید، آب دادن به گیاهان، خالی کردن سطل زباله، پاسخگوئی به تلفن، خواندن یک کتاب و برداشتن نامه های رسیده لباس مناسب می پوشه
 
· A man will dress up for weddings and funerals.
مرد فقط برای شرکت در عروسی یا مراسم ترحیم لباس مناسب می پوشه
 
· Ah, children. A woman knows all about her children. She knows about dentist appointments and romances, best friends, favorite foods, secret fears and hopes and dreams.
آه، بچه ها. خانمها همه چیز رو در مورد فرزندان می دونن. می دونن که کی باید بچه رو به دندانپزشکی  ببرن، از مسائل عاطفی بچه ها آگاه هستن،بهترین دوست اونها رو می شناسن، غذای مورد علاقه فرزندان رو می دونن، و از تمام اسرار، ترسها، امیدها  رؤیاهای اونها خبر دارن
 
· A man is vaguely aware of some short people living in the house.
مرد بصورت مبهمی متوجه حضور چند تا موجود کوچک در خانه میشه
 
 
A married man should forget his mistakes. There's no use in two people remembering the same thing!
مرد باید اشتباهاتش رو فراموش کنه. هیچ فایده ای نداره که دو نفر یک مسئله رو به یاد بیارن
 
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 21:32 توسط HADI| |

بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بيا , در را تماما باز کن
 هر چه ميخواهي برايم ناز كن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چي ميشد تو  هم منو دوستم ميداشتي نا زنين
جاي گريه رو لبام خنده مي كاشتي نازنين
حالا كه قهري باهام ولي بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتي آشتي نا زنين

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


به خاطر يافتن مقصر,       

زندگي ات را تلخ و سياه نكن.

 بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي ميماند

خاطرات خوش باشد با من آشتي كن تا دنيا با من آشتي كند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قهر مكن اي فرشته روي دلارا
ناز مكن اي بنفشه موي فريبا
طعنه و دشنام تلخ اينهمه شيرين
چهره پر از خشم و قهر اينهمه زيبا
ناز تورا ميكشم به ديده منت
سر به رهت مينهم به عجز و تمنا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هميشه رفتن بهترین  نیست
 گاهي ميان رفتن وماندن هيچ فرقي نيست
   چه قهر باشيم چه آشتي
اصل درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي دارند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بهانه ميتراشي و مرا عذاب ميدهي
به روح بي قرار من تو اضطراب ميدهي
دلم پر از گلايه ها تنم اسير درد و خون
 ولي تو قهر با دلم براي لحظه اي مكن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ا
چنین گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از تو به يك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زيباييم اسير محبت
هر دو به چشمان دلفريب تو پيدا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
يه روزي گله كردم من از عالم مستي
تو هم به دل گرفتي دل ما رو شكستي
من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد
تو قهر كردي قهرت مصيبت شدو باريد
پشيمون و خستم اگه عهدي شكستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مهم نيست كي مقصر است
 باور کن مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است
 در پايان زندگي خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم پس نازنين بيا آشتي كنيم با مهر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
جنس من از آهن و از سنگ نيست
من دلم تنگ است و يار دلتنگ نيست
حال دل از من نميپرسي چرا
حال پرسيدن كه ديگر ننگ نيست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار

تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار
 


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:1 توسط HADI| |

زن در حال قدم زدن


زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش

به چيزي برخورد كرد.

وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي

 

را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود.

زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر

مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك

غول بزرگ پديدار شد....!!!

زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟

غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است

 

و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي

 

جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره،

 

همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟

زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه

صلح برقرار شود و از جيبش يك نقشه جهان را

بيرون آورد و گفت : نگاه كن.

اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟

اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و

اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به

جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي كه

با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل

در اين منطقه برقرار

شود و كشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شون.

غول نگاهي به نقشه كرد و گفت :

 ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال

است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم

هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه

كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم

ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه.

اين محاله.

زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...

من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم.

مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه

و با ملاحظه باشه.

مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و

در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه.

مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق

خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه

و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!)

ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل.

غول مقداري فكر كرد و بعد

 گفت : اون نقشه لعنتي رو بده

دوباره يه نگاهي بهش بندازم....!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 12:24 توسط HADI| |

چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی؟

 

 

اگه به يه آدم بزرگ بگي يه خونه ديدم كه جلوي پنجره هاش

پر بود از گلهاي بنفشه و تو حياطش يه حوض كوچك و يه

فواره داشت و پروانه ها از اين گل رو اون گل مي نشستند و

صداي پرنده ها به گوش مي رسيد،  براش قابل درك نيست

كه شما از چه خونه اي حرف مي زنيد ولي اگر بهش بگين يه

خونه ديدم كه دو ميليارد و نهصد هزار تومن قيمتش بود فورا

ميگن: " عجب خونه اي" ........آدم بزرگا اينجورين ديگه،‌ فقط

عدد و قيمت سرشون ميشه

اگه بهشون بگي  به تازگي با يه دختري دوست شدم  كه از

صداي آبشار خوشش مياد و تن صداش آدم رو ياد موسيقي

باد و رود مي اندازه و از نقاشي خوشش مياد و موسيقي

آروم گوش مي كنه ،‌ با بي تفاوتي شونه هاشون رو بالا مي

اندازند ولي اگه بگي يه دوست جديد پيدا كردم كه بيست و

چهار سالشه و قدش يك و  هفتاد و دو و شصت و سه كيلو

وزنشه و حقوقش ماهي هفت ميليونه و دو تا ماشين داره،‌

بي درنگ 

 ميگه: " واااااااااااااااااي عجب تيكه اي گيرت

اومده" ........ آدم بزرگا اينطوريند ديگه  

.  . همه چيز رو با قيمت و عدد و رقم مي شناسند و درك

مي كنند

برا همين همش بايد همه چيز رو براشون

توضيح بدي،‌ كه اين از حوصله بچه ها خارجِه!

برا همين گاهي مجبور ميشيم به زبون

خودشون باهاشون حرف بزنيم

.

.

.


 

.با اندكي تغيير در واژگان برگرفته از كتاب " شازده كوچولو"

اثر آنتوان دو سنت اگزوپري

 

.
.
.
 

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی
 
چنده؟
 
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان
 
شاکی هستیم که از زندگی خیری 
 
ندیدیم
.
.
.
.

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
 
قیمت یه روز بارونی چنده؟



یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
 
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی
 
یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟



ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری
 
و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن
 
نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!



چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر
 
درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
 
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره
 
چرا بارون می یاد!



این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
 
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه
 
که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر
 
داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت
 
قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.


 

 

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
 
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو
 
روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی
 
نمی مونه و نابود میشن؟
 
ابرا رو می گم
 
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
 
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که
 
چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
 
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟



برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ
 
چقدر انرژی لازمه؟
 
چرا نیلوفر صبح باز میشه
 
و ظهر بسته می شه؟
 
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
 
چرا فیش پول بارون ماهانه
 
برای ما نمی یاد؟
 
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو
 
پرداخت نمی کنیم؟



تا حالا شده به خاطر این که زیر
 
 یه درخت بشینی و به آواز
 
بلبل گوش کنی پول بدی؟
 
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو
 
می تونی یه شب مهتابی کنار
 
رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!



خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی
 
 تابلوی گل آفتابگردون رو بخری
 
و بچسبونی
 
به دیواراتاقت
 
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی
 
 می تونی قشنگ ترین تابلوی
 
گل آفتابگردون رو توی
 
طبیعت ببینی.
 
گل های آفتابگردونی که اگه
 
بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه،
 
بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی،
 
چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه
 
و می بره.



تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی
 
 تا حالا شده از خدا بپرسی :
 
قیمت یه دست سالم چنده؟
 
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
 
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
 
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟


خیلی خنده داره نه؟
 
و خیلی سوال ها مثل این که شاید
 
به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...








 
...



اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی
 
قیمت یه لیتر بارون چنده؟
 
قیمت یه ساعت
 
روشنایی خورشید چنده؟
 
چقدر باید بابت مکالمه
 
روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو،
 
 بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
 
اون وقت می فهمی که
 
چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی!




نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 14:29 توسط HADI| |

وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟ با اینکه ممکن است اولین واکنشتان به اصطلاح آویزان شدن و سعی در برقراری ارتباط باشد، اما بهترین راهکار این است که واقعیت را بپذیرید و سعی کنید آن فرد را فراموش کنید.

"اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم. اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی شدم. اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی شد. اما همه این کارها را کردم، می کنم و خواهم کرد."

درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه ای در قلبش به شما احساس نمی کند، نابودتان می کند. شما هم کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟ پس احتمالاً با احساسات نومیدانه مربوط به آن آشنا هستید. وقتی فکر کنید که آن فرد دقیقاً همانی است که می خواهید، این احساسات قوی تر هم می شوند. بیشتر آدم ها با امید اینکه روزی بتوانند آن فرد را به دست بیاورند روزگار می گذرانند اما این امیدها هیچ وقت به واقعیت بدل نمی شوند و آنها را با چشمانی گریان و دلی پردرد بر جای می گذارند. عشق نافرجام را همه ما احتمالاً تجربه کرده ایم. منتظر وصال یک عشق شدن ممکن است شکستن قلبتان را به دنبال داشته باشد. با اینکه به نظر دشوار می آید اما فراموش کردن و ادامه زندگی بهترین کاری است که می توانید انجام دهید.

وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟

واقعیت را بپذیرید: وقتی عاشق کسی هستیم احساس می کنیم که آن فرد تنها کسی است که می تواند ما را شاد و خوشبخت کند. چیزی که نمی توانیم درک کنیم این است که هیچوقت نمی توانیم با کسی که دوستمان ندارد خوشبخت شویم. پس بااینکه ممکن است احساس کنید می توانید برای همه عمر به آن فرد متعهد باشید، اما فرد مقابل این احساس را به شما ندارد. پس به جای سعی و تلاش برای برقراری ارتباط با آن فرد سعی کنید این واقعیت را بپذیرید که این عشق دوطرفه نیست و آن را فراموش کنید. دیگر وقت و فکر و انرژی بیشتری را صرف آن فرد نکنید. پذیرش این واقعیات باعث می شود بتوانید تمرکزتان را تغییر داده و اولین قدم برای فراموش کردن آن فرد را بردارید.

فراموش کنید: برهم خوردن یک رابطه عاطفی سخت ترین قسمت است. تا می توانید گریه کنید، بعد همه عکس ها و یادگاری هایی که او و زمانهای خوشی که با او داشتید را به یادتان می آورد، بیرون بریزید و از چیزها و جاهایی که شما را به یاد او می اندازد دوری کنید. درعوض رو به کارهایی بیاورید که مشغولتان می کنند، مثل گذراندن وقت با دوستانتان، انجام کارهایی که دوست دارید و از آن لذت می برید. این کار باعث می شود دیگر در مورد آن فرد خیالپردازی نکنید و به جنبه های دیگر زندگی هم نگاه کنید.

عاشق شوید: اگر کسی دوستتان ندارد ولی باز هم با شما مانده است مطمئناً خیلی از خودش مایه نمی گذارد. به جای آویزان شدن برای با او بودن، دست از عذاب دادن خودتان بردارید، دست از او کشیده و به زندگی خودتان برسید. به خودتان توجه کنید و به چیزهای غیرلازم نپردازید. با گذشت زمان یاد می گیرید که فراموش کنید و دوباره عاشق شوید.

عشق واقعی زمانی است که دو طرف بتوانند از نظر احساسی و ذهنی همه احساساتشان را با هم شریک باشند. این یک عشق سالم، متوازن و درست است. پس اگر به کسی ابراز عشق کرده اید و به نظر می رسد که او این احساس را به شما ندارد، دیگر عشق با ارزشتان را صرف او نکنید. با اینکه کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، اما یادتان باشد که این پایان دنیا نیست. با گذشت زمان با کسی آشنا می شوید که می تواند شاد و خوشبختتان کند و به همان اندازه دوستتان خواهد داشت.
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:48 توسط HADI| |

اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!


"بنيامين فرانکلين"

 

 

 

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً ۱۹ دلار می ارزه 

یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً ۳۳ میلیون دلار می ارزه 

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه 

 

 

یک توپ بیس بال تو دست من شاید ۶ دلار بی ارزه 

یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن ۴٫۷۵ میلیون دلار می ارزه 

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه 

 

یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است 

یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه 

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه 

 

یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه 

یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه 

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه 

 

یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است 

یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده 

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه 

 

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه 

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه 

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه 

 

همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه 

پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها 

خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون 

بستگی داره تو دست کی باشه 

 

این پیام تو دستای توست 

لبخند بزن، امروز از آن توست

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 21:23 توسط HADI| |

 
خسرو و شیرین معروفترین داستان عاشقانه ایرانی(به همراه داستان)
 
 
 
 
خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی‌ و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخن‌سنجان
 
 شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی‌ با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه
 
 خود را باز می‌یابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش می‌گیرد. 

 این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار
 
 جاویدان زبان پارسی است و همان‌هاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به
 
 تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی ‌نیز
 
 نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی ‌رنگ باخته است.

داستان کامل خسرو و شیرین نظامی‌ به نثر

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز
می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم
 
 دادگستری پدرمرتکب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از
 
 شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌کند و بانگ ساز و
 
 آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب
 
 نمی‌مانند.

هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت
 
 را اجرا می‌کند: اسب خسرو را می‌کشد؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی‌اش تجاوز شده
 
 بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت
 
 پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در
 
 خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر،
 
 خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده،
 
 موهبت‌هایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز
 
 نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد
 مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینکه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شکوه و جمال
 
 ملکه‌ای که بر سرزمین ارّان حکومت می‌کند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌کشاند.
 
 سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان که دل هر شنونده‌ای را اسیر
 
 این تصویر خیالی می‌کرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور،
 
 پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و
 
 شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ که شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در
 
 دیری اقامت می‌کند و به واسطه‌ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی کوهی
 
 در همان نزدیکی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌کشد و آن را بر درختی در آن
 
 حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای
 
 او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن
 
 او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینکه آن
 
 بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مکانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز
 
 شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود.
 
وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار
 
 دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را
 
 مجذوب  خود می‌کند و این شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی
 
 خسرو می‌شود که برای به دست آوردن ردّ و  نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را
 
 می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد.
 
 شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی
 
 که با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به
 
 شیرین را بیان می‌کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین
 
 گرفتار کرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین که در اندیشه
 
 ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به
 
 حرمسرای
 
خسرو راه یابد. شیرین که دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود،
 
 سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.

از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن
 
 می‌کند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌کند که اگر شیرین به مدائن آمد، در
 
 حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در
 
 پیش می‌گیرد.

در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور
 
 خسرو می‌شود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از
 
 این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین
 
 به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.
 

 
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در
 
 کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می‌کوشیدند. شیرین که
 
 از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی که نسبت
 
 به شیرین داشتند، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با
 
 غم عشق خسرو زندگی می‌کرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود
 
 که روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه
 
 از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن
 
 شیرین به مدائن آگاه می‌کند و از شاه دستور می‌گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود
 
 نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی که در
 
 آن کوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه
 
 نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می‌کند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم
 
 مدائن می‌کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به
 
 امید اینکه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود.

 
در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌کند و با
 
 تهمت پدرکشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می‌نماید. خسرو نیز که همه چیز را از
 
 دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و
 
 نابسامانی‌ها، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او
 
 نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یکدیگر را
 
 دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم
 
 در کاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان
 
 حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار
 
 خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.

خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام
 
 خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو
 
 دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری
 
 برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را
 
 بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه
 
 بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.

مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می‌کند. تجربه به او
 
 نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست؟؟؟

پس از مرگ مهین بانو،
شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود
 
 پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد
 
 و به سوی مدائن رهسپار شد.

در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه
 
 روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم
 
 نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب
 
 کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در
 
 ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.

آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با
 
 خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت
 
 از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمی‌توانست عشق سرکش خود را مهار کند،
 
 ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو
 
روانه کرد.

شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا که
 
 آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود، شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به
 
 شیرین معرفی کرد.

در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را
 
 مدهوش می‌کند که ادراک از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ که
 
 از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید
 
 جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه
 
 بر کوه می‌زد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی
 
 ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام
 
 فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان
 
 پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه
 
 شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او
 
 را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد.
 
 خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این کار را انجام دهد،
 
 شیرین و عشق او را فراموش کند.

فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک
 
 کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان
 
 آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در
 
 بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن
 
 نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ
 
 خارا به گوش خسرو می‌رسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره
 
 است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او
 
 بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین
 
 را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاک می‌افتد. شیرین از مرگ
 
 او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی
 
 طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترک غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از
 
 این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به
 
 یادش می‌آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان
 
 بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد که جواب
 
 آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری
 
 نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب
 
 شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان
 
 رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند. خسرو
 
 که می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر
۰
 شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و
 
 زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت.
 
 شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون
 
 قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی
 
 بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت‌ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را
 
 از او دور نگه می‌دارد و تأکید می‌کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او
 
 دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز
 
 می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌کند. پس
 
 به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در
 
 جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در
 
 گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان
 
 خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید.
 
 خسرو که معشوق را در کنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به
 
 خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از کام
 
 یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر
 
 برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌کند. در راه آموختن علم،
 
 مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی
 
 افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد
 
 ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت
 
 اقامت در آتشخانه می‌افکند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها
 
 شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر
 
 و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد
 
 و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین
 
 شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و
 
 معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر،
 
 شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت.
 
 صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و
 
 در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد. بزرگان کشور نیز که این
 
 حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 13:53 توسط HADI| |

 

دوست یا دشمن

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند


لك لك ها مارها را خوردند و

قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و

عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان


منوچهر احترامی

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 11:13 توسط HADI| |

یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی


اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!
 
روی گلتون به سرخی انار ، شبتون به شیرینی هندوانه


خنده هاتون مثل پسته و عمرتون به بلندی یلدا


شب یلدا مبارک . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 20:33 توسط HADI| |

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 22:52 توسط HADI| |

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 12:14 توسط HADI| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 9:54 توسط HADI| |

سلام به همه ی

 

دوستای عزیزم

 

امروز وبلاگم یک ساله

شدش

 

منتظر حضور گرمتان

هستم

           

 هادی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 13:13 توسط HADI| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 13:34 توسط HADI| |


 پیامی میفرستم به امید پیام تو /  نه اینکه بخونیو بگی بی خیال تو

 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم / با اشک تمام کوچه را تر کردم / دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد / وابستگی ام را به تو باور کردم

 

.................


 

 

حلالم کن اگر دوری اگر دورم / اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم / نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم / که میدنی نفس هامو به دیدار تو میدونم

 

بوسه ابتکاری است از طبیعت برای زمانی که احساس در کلام نمی گنجد، میبوسمت با عشق

 

یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار! و دوستیها ماندنی اند حتی با سکوت

 

من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم، چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم

 

وقتی بهت گفتم: دلتنگ تو هستم، به شانه ام زدی تا دلتنگیم ر تکانده باشی! به چه دلخوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟

 

یکی در آرزوی دیدن توست، یکی در حسرت بوییدن توست، ولی من ساده و بی ادعایم، تمام هستی ام خندیدن توست

 

گلهای بهشت سایبانت / یک دسته ستاره ارمغانت / یک باغ از گلهای نرگس / تقدیم وجود مهربانت

 

دستم از دستت جداست / این تمام ماجراست / دلخوشم شاید بیایی / فردا هم روز خداست

 

قاصدک! شعر مرا از بر کن، برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن، یک نفر یاد تو را هرگز از دل نبرد

 

یادته زیر گنبد کبود / تو بودی و کلی آدمای حسود / تقصیر همون حسوداست که حالا / هستی ما شده یکی بود یکی نبود

تقدیم به مهتاب عزیز

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 21:17 توسط HADI| |

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
از شعر های مرحوم حسین پناهی تقدیم به شم

از طرف مهتاب عزیزم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 18:46 توسط HADI| |

حکایت سپیده
مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.

بهار زندگی
مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

احسان به پدر و مادر
یکی از وظایف مهم دینی و اخلاقی ما، احسان به پدر و مادر است. در قرآن کریم، چندین بار احسان به آنان، توصیه شده است. علامه طباطبایی رحمه الله در این باره نگاشته اند: «انیکی به پدر ومادر، پس از یکتاپرستی از واجب ترین واجبات است؛ همان گونه که آزردن پدر و مادر پس از شرک، از بزرگ ترین گناهان است». و در جای دیگری آورده اند: «در چند جای قرآن کریم، خداوند متعال، احسان به والدین را در کنار توحید و نفی شرک آورده است و پس از فرمان به توحید یا نهی از شرک، به احسان نسبت به پدر و مادر فرمان داده است». تأکید قرآن کریم بر احسان به پدر و مادر نشان از عظمت والای مقام آنان، در فرهنگ اسلامی دارد.

بزرگ ترین واجب
در قران کریم و روایات اسلامی، درباره نیکی کردن به پدر و مادر سفارش بسیار شده است. قرآن در وصف حضرت یحیی علیه السلام می فرماید: «اونسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود، و متکبر و عصیان گر نبود». و از زبان حضرت عیسی علیه السلام حکایت می کند: «مرا نسبت به مادرم نیکوکار گردانید و جبار و شقی قرار نداد». از این دو آیه برمی آید که هرکس به پدر و مادرش نیکی نکند، سرکش و بدبخت است. امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز می فرمایند: «نیکی کردن به پدر و مادر، بزرگ ترین واجب است».

زیباترین ستاره سپاس
مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را پوشیدی، اینک، حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش. مادرم، در گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از ما، بر آسمان پرمهرت می آویزیم. روزت مبارک باد.

بوسیدن پدر و مادر
بوسه، پیام محبت است؛ شعر ناسروده عشق است؛ تبلور بالاترین تکریم است؛ جلوه عملی عاطفه هاست. پدر و مادر بی شمارترین بوسه های محبت آمیز را از کودکی نثارمان کردند. اکنون که نهال وجود ما از آن محبت ها به پا ایستاده است و درخت زندگی آنان رو به فرسودگی نهاده، باید بهترین محبت ها و بی شائبه ترین عواطف را نثارشان کنیم. بوسیدن ابزار این مهر ورزیدن است. امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: بوسیدن پدر و مادر عبادت است.

نگاه محبت آمیز
«نگاه» مقوله شگفتی است. هر نگاه پیامی دارد از این رو در فرهنگ اسلامی برخی از نگاه ها معصیت است و برخی عبادت. در روایت آمده است: «نگاه مهرآمیز فرزند به پدر و مادر، عبادت است». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز فرمودند: «درهای آسمان در چهار هنگام به رحمت گشوده می شود: هنگامی که باران می بارد، آن گاه که فرزند به چهره مادر و پدر می نگرد، وقتی که در کعبه باز می شود و آن زمان که ازدواجی شکل می گیرد».

چلچراغ محبت
مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید. مادر، روزت مبارک باد.

مادر، کانون عشق
مادر، کانون عاطفه و مهر است و ظرفیت و شکیب کمتری برای تحمل ناگواری ها دارد، لطافت طبعش و ضعف طبیعی او از یک سو، و ناتوانی های فرساینده ای که از به دنیا آوردن فرزند و دیگر رنج ها در او پدید آمده است از سوی دیگر، او را به شدت ناتوان می کند. بی شک او شایسته تکریم، نوازش، عطوفت و خدمت است.

غزل لطیف روزگار
ای مادر عزیز، تو بهترین گل واژه هستی، هستی؛ تو غزل لطیف روزگاری؛ تو دیوان محبت هایی؛ تو سرود جویباری؛ تو اقیانوس عشقی؛ تو دفتر رنج های نامکتوبی. اکنون که من از تو هستی یافته ام جانم فدایت باد!

خدمات جبران ناپذیر مادر
مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گفت: «مادرم، سخت پیر شده است و اکنون نزد من زندگی می کند. او را بر دوش می گیرم و جابه جا می کنم. خود به او غذا می خورانم و شست و شویش می دهم. با این حال، از روی شرم، چهره ام را از او برمی گردانم تا بدین گونه او را تعظیم کرده باشم. آیا تلافی خدمات او را کرده ام؟» فرمودند: «نه». در ادامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با برشمردن مشکلات و رنج های که مادر در دوران بارداری و طفولیّت فرزند خود تحمل می کند علّت این حکم را مورد اشاره قرار می دهند.

عطر همه گل ه
یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تو از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.

سرو سایه گستر زندگی
مادر، تو کتاب همیشه گشوده ایثاری. تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر می کاری. تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده. مادر قامت تو قیامت عشق است. ای سرافرازترین سر و سایه گستر زندگی ام. در وصف تو، کلمات عقیمند و واژگان محدود. ای خوب ترین، ای رئوف ترین سرچشمه مهربانی ها، ای ساکن کوی مهتاب، ای آب و آیینه و آفتاب، نام بلندت جاودان و کتاب وجودت به شیرازه امن و امان خداوندی استوار و تلاش بی شائبه ات در بارگاه الهی پذیرفته باد.

شگرفی عشق
همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست.

نیکی به پدر و مادر پس از مرگ
پدر و مادر ما، پس از مرگ، بی نواتر و نیازمندتر از همیشه اند. دستشان کوتاه گشته و فرصت عمل برای آنان تمام شده است و چشم به راه احسان ما هستند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «سرور نیکوکاران، در روز قیامت، مردی است که پس از مرگِ پدر و مادرش به آنان، نیکی کرده باشد».
مردی درباره نیکی کردن به پدر و مادر، پس از مرگ، از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم سؤال کرد. حضرت این وظایف را معین کردند: ۱٫ نماز خواندن برای آنان؛ ۲٫ آمرزش خواستن برای آنان؛ ۳٫ وفا کردن به پیمان هایشان؛ ۴٫ بزرگداشت دوستان آنان.

بر مزار تو
مادر، می خواهم با اشک هایم، گلی بپرورم به رنگ خون دل و به قامت هزاران دریغ و آه، و روز مادر، بر مزارت گذارم. مادر، در این روز، آهم را بنگر و دریغم را شاهد باش. هنوز باور ندارم که تو رفته ای. هنوز دست احساس تو را حس می کنم. تو زنده ای!

زیارت قبور پدر و مادر
یکی از سنت های اسلامی، زیارت قبر پدر و مادر است. عمل به این سنت، هم پیوند با پدر و مادر را پس از مرگ نگاه می دارد و هم یکی از شیوه های احسان و نیکی کردن به پدر و مادر است؛ به ویژه اگر زائر قبور، برای آنان از خداوند، درخواست آمرزش کند و به قرائت قرآن پردازد.

عاشقانه ترین غزل
مادر، تو کتاب نامکتوب مرارت هایی، تو دیوان محبت هایی، تو ناب ترین واژه شعر خلوصی؛ تو بلندترین داستانِ حماسیِ ایثاری. ای قصیده بلند عشق؛ ای عاشقانه ترین غزل؛ ای مثنوی رنج ها؛ تو بیت الغزل از خودگذشتگی هستی؛ تو قافیه احساس قلب منی؛ تو منظومه بلند فضیلت هایی تو بهترین بیت رباعی محبتی.
مادر، شعر وجود تو را، واژه واژه می نوشم و رعناترین غزال غزل هایم را به سویت روانه می کنم. دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه ترین ترانه فصل های زندگی ام، نثار دل بهاری ات می کنم. ای بهترین شعر زندگی، روزت مبارک باد.

حکایت
وقتی به جهل جوانی بانک بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خُردی فراموش کردی که دُرْشتی می کنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خُردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی درین روز بر من جفا که تو شیر مردی و من پیر زن

زلال هرچه عشق
مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری.
من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند. خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:10 توسط HADI| |

یادت هست؟در آن روز بارانی چه گفتی:یادت هست گفتی:قرار نبود اگر

کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد...


گنجشکهای بی پناه احساس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد…


قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم...


قرار نبود کسی به هوای دیگری بماند...


قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند...


(به کدام هوا مانده ای تا به حال؟)

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد...

قرار نبود عاشقی یک قرن در پشت دیوار چند خاطره...


زندانی شود !!!!!!

قرار نبود کسی دیر کند... قرار نبود کسی تاخیر کند...قرار نبود عشقم را

فراموش کنی...قرار نبود به دیگری دل ببندی.....


آیا هنوز هم به یاد قرارهایت هستی؟؟؟؟


و این را که پرسیدی من دلم لرزید،مانده بودم بر سر دوراهی،گفتی به من

نگاه کن،من عاشق دیدن چشمان توام،سرم را برگرداندم تا نبینی که

چگونه اشک حسرت و پشیمانی بر گونه هایم می غلطد،نگاهم را دوختم

به سوی کودکی که به من خیره شده بود انگار او نیز رنگ بی وفایی را در

چشمانم می دید آه که چقدر شرمنده دستانت بودم.و حالا که پس از

مدتها با هم گذشته ها را ورق می زنیم می گویی دوست ندارم آن

روزهای بارانی برگردند.و من هم باعمق وجودم می گویم دوستت دارم...و

این را که می شنوی گویی خیالت آسوده می شود.....

(از طرف مهتاب عزیز )

ادامه مطلب یادت نره


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:10 توسط HADI| |

بی تو

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو زه بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:0 توسط HADI| |

نمیدانم ولی حس غریبیست تنهایی،بی تو

بودن...وامروز بارانی،تورا در خاطرم آورد، تو را که از

نسیم و باغ و رویا می شناسم تورا که پاک پاکی،و در

آخر باید گفت کاش و ای کاش که می ماندم در

کنارت...(تقدیم به همه عاشق های تنها)


از طرف مهتاب

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:50 توسط HADI| |

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

بازکه ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه

اما اشکات رو نگه دار. نذار این جوری بریزه

حس من خیلی عجیبه:دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تا تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من فکرنکن این اعتراضه

همیشه نبودن تو کرده این دل رو کلافه

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

امابعددیدم یه عشقه تازه اندازه اش زیاده

بیاو مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من جزتو بخدامی میرم بیا و به من کمک کن

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:54 توسط HADI| |

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:44 توسط HADI| |

سلام به تمام دوستای عزیزم
سال نو رو به تمام ایرانی های عزیز و دوستای گلم تبریک میگم .
مرسی از نظراتون
سولانگ

نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 15:21 توسط HADI| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:47 توسط HADI| |

بهار در راه است ناگاه دلم هوای پاییز کرد در آن زمانی که گوشه گوشه نگاه تو در نگاهم گره خورده بود زمانی که من برایت رویایی بودم که در خواب های شیرین هم دیده نمیشدم وای چه روز هایی بود در تمام روزهاا با تو بودن در گاهم زیبا بود آه خدای من

زمان گذشت و گذشت که تو زیباترین رویای هستی را از کنارم برد اما اینک در گوشه گوشه زمان با تو اندیشیده ام از تمام حرفای ناگفته ای ه بین ما ماند و گفته نشد

باز با تو خواهم ماند در تمام لحظه های بی تو بودن


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:31 توسط HADI| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:26 توسط HADI| |

روزها می گذرند مانند دمی و باز دمی. مانند عمر منو تو و وقت تنگ است و این غافله کار ها بسیارمی گویم از هر چه باید گفت و در اوج تنهایی ها باهم بودن را تجربه میکنم که عاشقانه برای هم می سراییم.
حالا که رفتی می فهمم که تو خواب عشقت اسیر بودم
حالاکه رفتی می فهمم که تو قاب پنجره اسیر تنهایی بودم
تو که رفتی همه جا پر از سکوت غم شدند
تو که رفتی ندیدی بی تو چه دردی کشیدم
حالا که رفتی برو کاری بهت ندارم
حالاکه رفتی برو منم سوی کارم
ولی وقتی می رفتی یادت چی بهت گفته بودم؟
گفته بودم بعد تو عاشق هیشکی نمی شم؟
تو به من خندیدی گفتی همش یه حرف نازنین
دو سه روز که بگذره فراموشم می کنی تو نازنین
بخ تو گفتم که من نیستم اون آدم نازنین
تو که خندیدی گفتی خواهی شد برو ببین
از اون روز تا حالا عشقی زمینی ندارم
حالا من تورو دارم خدای پاک مهربون
یادته گفتم بهش با من بمون ترکم نکن؟
اون بهم خندید و رفت با هام نموند؟
حالا اون روزا خیلی وقته کهنه شدن
توی اوج کهنگی واسه من عزیز شدن
نه که هنوزم منتظر باشم که شاید اون بیاد
به همهین منتظرم که انتظارم سر بیاد
سر بیاد اون انتظار و توی آغوشت باشم
برم تا عرش کبریا تا که تو تو محو بشم
به امید این لحظه هرچی میاد به سرم سر میکنم

که بیام به پا بوست عرض ادبی بکنم
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:12 توسط HADI| |

Design By : LoxTheme.com

pArishMAs